تاج گل


جهت سفارش تاج گل
تماس بگیرید:

56526559
56526560

کسب اطلاعات بیشتر

هدیه آسمانی

مهربانی را هدیه کنیم.
جهت سفارش تماس بگیرید:

56526560
55505200

کسب اطلاعات بیشتر

حامیان

آگهی
آگهی
آگهی

دلنوشته

فقط بیا

مهدی جان. ای سرور و صاحب زمان. ای کسی که با آمدنت دنیا روشن می شود. ای از بین برنده گناهان.

همه ما جمعه ها منتظرت نشسته ایم. می آییم جمکران تا شاید کسی را که سالها همه از آمدنش حرف می زنند، ببینیم. آقا جان دلت می آید چشم هایمان بیشتر از این منتظرت باشند.

تو را به جان مادرت خانم فاطمه زهرا (س) قسمت می دهم که بیایی.

بیایی که با آمدنت از ستمدیده دستگیری می شود و دست ستمگار قطع.

جامعه این روزها بدجور به شما نیاز دارد.

مهدی جان. فقط بیا!

مهرداد

کاش می آمدی...

من چيز زيادی نمي دانم، اما هميشه از آنهايی که چيزهای زيادی مي دانند می پرسم.

مادرم می گويد: تو خيلی مهربانی و اگر من جوجه های رباب خانوم را اذيت کنم از من ناراحت می شوی. اگر به کسي دروغ بگويم دشمن خدا می شوم و تو دشمن های خدا را دوست نداری. مادرم مي گويد: "تو خيلي بزرگي" من مي گويم: "کاش امسال که گيلاس ها را مي چينم، بيايي..." مادرم عصباني مي شود ولي من باز هم دلم مي خواهد باشي و از آن گيلاس هاي بالای شاخه براي خاله اشرف که هيچ کس را ندارد بچيني! مادرم مي گويد: "تو خيلي قوي هستي." و من هر وقت دلم براي مادر کوزت مي سوزد دلم مي خواهد زودتر بيايي و حساب تنارديه ها و ژاور را برسي! و براي آن مردي که نزديک مدرسه ما دکه روزنامه فروشي دارد، لوبياي سحرآميز بياوري... مادرم مي گويد:"تو هميشه زنده اي و من فکر مي کنم، چند سال از پدر بزگ آقا يوسف بزرگتري، اخر او کم کمش صد سال دارد!..." مادرم مي گويد:"اسمت مهدي است" خانوممان مي گويد: "حجت است"... اما من از آن تابلوي يا صاحب الزمان که توي اتاق خانوم مدير است بيشتر خوشم مي آيد. مادرم مي گويد: جمعه مي آيي، و من باور مي کنم چقدر مهرباني که روز آمدنت را به جمعه انداخته اي که مدرسه تعطيل باشد. من نذر کرده ام هر وقت آمدي، يک دسته داوودي برايت بياورم. کاش وقتي مي آيي داوودي ها گل کرده باشند... کوچه را زير درختها پهن کرده بودم و سايه ام را بر تمام ديوار رنگ زده بودم. رفته بودم و تکه هاي دلم را گذاشته بودم کنار شيشه هاي شکسته و فکرم را چيده بودم روي نردبان. هيچ کار ديگر نمانده بود. کاش مي امدي!...

اميد

خواب شیرین

ديشب دوباره خواب پدر و مادرم را ديدم، برادرم رسول هم آنجا بود، در حالي که دست برادرم را گرفته بودم، محو تماشايشان شده بودم. مي خواستم همه ي چيزهايي که در درونم بود را بهشون بگم. هول شده بودم... دست و پايم را گم کرده بودم... آخه 14ساله که باهاشون حرف نزده بودم، رسول گريه مي کرد... ولي من... من هم گريه ام گرفت... به سويشان دويديم مادرم دستهاي گرمش را بر سر من مي کشيد. پدرم با مهرباني مرا به آرامش دعوت مي کرد... چه قدر خوشحال بودم و از خوشحالي نمي دانستم چه کارکنم، چي بگم... حرفهاي زيادي توي دلم بود ولي همه را فراموش کرده بودم. پدر ومادرم من و رسول را نصيحت مي کردند و مي گفتند درست را بخوان تا به جايي برسي نماز بخوان و روزه بگير تا پيش خدا عزيز باشي و از چيزي که ناراحت شدي به خدا پشت نکن و هميشه به ياد خدا باش. واي که چه قدر شيرين بود... اين صحبت ها را از زبان مربي هايمان هم شنيده بودم ولي الان کيف ديگري داشت... دوست داشتم تاصبح مرا نصيحت کنند... وقتي مرا نصيحت مي کردند پدرم مرا در آغوش گرم خودش کشيده بود. تا به حال هيچ کس اين کار را با من نکرده بود. چه قدر شيرين بود. کاش ادامه داشت... غرق خوشي بودم، که صداي مادرم را شنيدم. من را صدا مي زد، سعيد سعيد سعيد چشمانم را باز کردم، پدرم بود که مي گفت ديگه وقت رفتنه و از ما جدا شدند... من درآنجا مردي را ديدم که بال هاي زيبايي داشت که پدر و مادرم را با خودش برد. من گريه مي کردم. رسول فرياد مي زد، که من را هم ببريد. خيلي ناراحت شديم، دست رسول را گرفتم به او آرامش دادم و درحالي که آرزوي سعادت براي پدر و مادرم در آن دنيا مي کردم ازخواب بيدار شدم...

سعید

زنده باد خدا

ديروز دلم گرفته بود و گوشه اي نشستم با خودم درد و دل ميکردم که اي خدا چرا دنياي ما آدم ها پر از درد و رنج و بدبختيست. چرا کساني را که دوست داري مثل پدر و مادر و برادر و خواهر را از دست مي دهيم... چرا؟

به خودم گفتم، درسته که پدر و مادر ندارم ولي مربي هايي دارم مثل پدر مهربان. همه شون ورزشکار و من به همه احترام ميگذارم و دوستشان دارم. بعضي وقتها که دلم براي پدر و مادرم تنگ مي شه يک گوشه مي شينم و گريه مي کنم. از خدا گله مي کنم که چرا ما الان نبايد خانه باشيم مثل بقيه... پيش پدر و مادر مثل همه...کنار خواهر و برادر مثل...

بهزيستي مثل يک خانواده ي بزرگه، خيلي بزرگ...مخلوطي ازخانواده ها، تکه اي از هر خانواده که کنار هم خانواده ي بزرگتري را تشکيل داده... حالا که کنار هم هستيم ...چه قدر برادر دارم... حس خوبي بهم دست ميدهد.

بچه بودم که وارد بهزيستي شدم، چه قدر استرس داشتم و وحشت زده بودم... ولي حالا خنده ام مي گيرد... سقفي بالاي سرم بود. لباس، خوراک، پول...... کمبودي نداشتم کم کم به آنجا عادت کردم طوري که حالا جدا شدن از مجتمعمان خيلي خيلي برايم سخت است... خدا جون ازت ممنونم. هر چه گله و شکايت مي کنم ولي باز هم کم مي آورم و مي بينم که بهت مديونم... پس شکر شکر شکر. من بعضي وقت ها اينجوري ميشم به حال و آينده و گذشته ام که فکر مي کنم اول از خدا گله مي کنم... گريه مي کنم... ولي درآخر کم مي آورم، مي بينم که لطف خدا هميشه شامل حالم بوده...

رحمان

به نام پدر

اگرپدرم اينجابود حرف هاي زيادي با او داشتم. اگر پدرم اينجا بود مي توانست در درس و مشق کمک حال من باشد. اگر پدرم اينجا بود مي توانست در هر کاري به من کمک کند و راهنمايم باشد. اگر پدرم اينجا بود هر مشکلي که برايم پيش مي آمد، ديگر خيالم راحت بود. اگرپدرم اينجابود به مدرسه مان مي آمد و از وضعيت درسی من سوال مي کرد و از رفتارم در مدرسه مي پرسيد.

پدرم اگر اينجا بود سايه ي بالاي سرم بود و دعاي خيرش نگهدارم. پدرم اگر اينجا بود به او مي گفتم خسته نباشي پدر، خداقوت که از صبح تا شب زحمت مي کشي براي راحتي من. پدرم اگر اينجا بود به او مي گفتم که چه قدر دوستش دارم.

يک توصيه به همه ي بچه هاي دنيا دارم: بچه ها اگر پدر نباشد زندگي زياد خوش نيست. زندگي يه جوريه، انگار يه چيزي در زندگي کمه، پس قدرش روبدونيد. بعضي وقت ها خيلي دلم...

حرف آخري که مي خواهم به پدرم بزنم، باز هم مي گويم دوستت دارم پدر.

سپهر

پرداخت اینترنتی

نماد اعتماد الکترونیکی

نماد اعتماد الکترونیکی

برای مشاهده نماد اعتماد الکترونیکی در صفحه پرداخت موسسه خیریه طلیعه کرامت تهران، کلیک کنید.

عضویت در خبرنامه







كد حمايتی

با افزودن کد حمایتی سایت موسسه خیریه طلیعه کرامت تهران در سایت یا وبلاگ خود، به معرفی بیشتر موسسه کمک کنید.

جهت اطمينان از انتخاب كامل كد، بعد از کلیک در کادر زیر از كليدهای ctrl+A استفاده كنيد.